من تا من
گاهی در دلتنگیهای من شریک شو من در دلتنگیهای تو شریکم
هنوز زیبا جوان با احساس و با هوشم بنا براین برای یافتن مرد زندگیم دچار هیچ مشکلی
نخواهم شد ؛ هیچگاه در این رابطه مشکلی نداشته ام به مرد زندگیم مهر می ورزم و از
این رابطه احساس لذت میکنم ولی پس از رسیدن به اوج لذت باز هم احساس پوچی سراپای
وجودم را میگیرد بعد از مدتی حرف تازه ای برای گفتن نداریم هر دو به این مساله پی
خواهیم برد . زمان بهانه تراشی ها فرا میرسد " دیر وقت است " یا " باید فردا صبح زودتر از
همیشه بیدار شوم " و در حالیکه سعی می کنیم نگاهمان به هم نیفتد در اسرع وقت از هم
جدا میشویم من به سرعت دست به کار میشوم ، اینهمه خرابی را باید
دوباره ساخت .... کم نمی آورم همه جا را در پی کاری مناسب احوال خود
زیر پا میگذارم بیمه میشوم و حسابی برای پس انداز آنچه از حقوق ماهیانه برایم
می ماند افتتاح میکنم اکنون روزها را پشت میز تایپ و شبها را روی تخت نه گرم
و نه نرم یک اتاق اجاره ای سر میکنم چیزی هم شبیه زندگی زیر پوستم در ضربان است باید به
تنهایی عادت کرد پس بیشتر از همیشه سکوت میکنم کتاب می خوانم و تکرار روزمرگی های تلوزیون
را دنبال می کنم مهمانی نمی روم دوست نمی گیرم و سرم را تا گردن توی لاک خودم فرو
می برم ساعت را هم کوک می کنم تا مرا سر ساعت همیشگی بیدار کند تا دوباره پشت میز تایپ
بنشینم باید لیست نرخ جدید خرید و فروش گندم را تا جمعه که
آخرین قسمت این سریال کمیک عاشقانه پخش خواهد شد آماده تحویل به رییس شرکت کنم . کارم
دوباره زودتر از همیشه تمام میشود دوباره مسیر گودال مترویی را که ده سالی از من جوانتر است و هنوز تا تولدش ده سالی مانده
پیاده طی میکنم پس دیرتر از همیشه به خانه میرسم . دوباره چشمهایم را میبندم روی تخت لم میدم و
قبل از خواب به خودم افتخار میکنم فقط به این خاطر که هنوز هم به اندازه
کافی جوان با احساس و با هوشم ؛ زیبا هستم ؛ شغل و پس اندازی دارم و میتوانم با
هرکسی که بخواهم دوست بشوم پس از همان فردا دوباره به مهمانی می روم دوست می گیرم حرف میزنم تا دیگر تنها نباشم و همه چیز یک بار دیگر می آغازد این بار من انتخاب میکنم و او دستهایم را محکمتر از
همیشه در دست می فشارد تا خون در رگ زنانگیم جاری شود سال اول بیشتر غروبها را تا
نزدیک سحر به هل دادن زندگی توی رگ مشترکمان مشغولیم سال دوم رگ زندگیمان پر می شود و سال سوم لبریز و سال چهارم پیش از سر
ریز شدن دست از زندگی می کشیم در حالیکه سعی می کنیم با شرایط کنار بیاییم گهگاهی هم به تنهایی فکر می کنیم و همینکه
تصمیمان برای جدایی جدی شد من می فهمم که حامله ام . اکنون دو اتاق بیشتر از همیشه
کرایه کرده ایم و تمام روز را به بچه هامان فکر می کنیم به دوقلوهایی که باید باور
کنند که ما چقدر خوشبختیم . خوشبختی به مزاجم خوش آمده برای همین هر روز اضافه وزن
پیدا میکنم و این پوسته ی زندگی ماست پوسته ی زندگی ما که مردم را در حسرت نگاه میدارد و من برای ساختن
این خوشبختی هر روز دوز قرصهایم را بالاتر میبرم ؛ هر قرص رنگی ای که احساس شادی را
جایگزین تنهایی کند برایم خوردنی ترین چیز دنیاست و شوهرم که نه چیزی بیشتر از من است و نه چیزی کمتر از من ؛ با این
تفاوت که او کار را جایگزین قرص کرده ... حالا ماهی یک بار هم دست هم را نمی فشاریم حالا تنها تر از همیشه ایم وبچه ها بزرگتر شده اند روزی کتابی را که در جوانی روی تخت نه گرم و نه نرم
اتاق اجاره ایم میخواندم ورق میزنم و به این می اندیشم که چقدر کار دارم برای
نکردن لیست کارهایی را که میتوانستم انجام بدهم مینویسم می توانستم نویسنده بزرگی باشم یا حتی سازنده برنامه
های مفرح تلوزیونی می توانستم آرایشگر بشوم یا خیاط یا حتی معلم سرخانه می توانستم شیمیدان باشم یا فیزیکدان یا حتی ریاضیدان
میتوانستم بازیگر باشم یا سناریست یا نقاش میتوانستم حتی فضانورد باشم میتوانسم حتی خودم باشم میتوانستم حتی ... فقط کافی بود دوباره متولد شوم چقدر هنوز زندگی را دوست دارم و شوهرم بیشتر از من اسیر زندگی شده این را وقتی میفهمم که او را در کنار معشوقه ی جوانش
می بینم لبخند میزنم و در عمق باورم به او حق میدهم من هرگز شبیه خودم نبودم و نه شبیه آن کسی که زندگی میکرد من چیزی بودم که به چیزی بودن خود مفتخر بود هنوز به جدایی می اندیشم اما میدانم که بچه ها ضربه
خواهند خورد پس میمانم شوهرم هم میماند و مردم هنوز در حسرت ما میسوزند گاهی با مترو به محل کار سابقم میروم کتابهایی را که هیچوقت موفق نمیشوم تمامشان کنم ورق
میزنم و هر روز چاق تر میشوم چون شوهری دارم که سالی یک بار دستهایم را در دست
میفشارد و دوست داشتن را هل میدهد توی تنها رگ باقیمانده از زنانگیم و این در حالیست که دختر های من هنوز هم زیبا ، جوان و
باهوشند .... سلام شش ماه اگرچه برای سکوت کردن بیشتر از نیازم بود اما عهدی بود از من تا من که باید بهش وفادار میموندم تو این شش ماه هیچ اتفاق بزرگی نیفتاده جز اینکه : شش ماه شناسنامم به باطل شدن نزدیکتر شده و من درست شش بار به آستانه ی تولد رسیدم و فردا « متولد خواهم شد » اما نه در تاریخی که شناسنامم رقم زده .... حالا هرکس این مطلب رو میخونه لطفا : 1 ) یادش نره تولدمو تبریک بگه و اگه دوست داشت به فکر تغییر روز تولد خودش هم بیفته 2) نوشته زیر رو در بیرحمانه ترین حالت نقد کنه 3) بدونه این اولین قدم برای کسیه که مدتها پیش پاشو از بازی برچیده بود و این هم اولین نوشته ی چشم به راه نقد : تمام پاییز را در سکوت پلک
زدم و تمام پ ا ی ی ز بر گونه هایم چکید تا ..... اکنون که تمام پاییز در آخرین قطره خشک شد .... و من دیدم همه را وقتی که جوجه هایشان را شمرده بودند و هندوانه هایشان را قاچ زده بودند و انارشان را سر بریده بودند و قهقه های
یلداییشان را به هم قرض داده بودند من ولی هنوز پلک میزدم و پاییز هنوز از مژه هایم فوران
میکرد اکنون اگرچه سکوتم را جیغ میکشم اما خدا میداند که تمام پاییز من چه قدر نا تمام مانده ........
دارد یا چه کسی با چه کسی رابطه ندارد ؛
ریشه n ام فقر را برای
ضریب تورم محاسبه کنم ؛
بعد از اینهمه مدت نبودن چه لذتی داره تایپ کردن حرفهایی که پیدا کردی برای گفتن
به خصوص وقتی ایمان میاری که هنوز
گوشهایی هستند برای شنیدن
و چشمهایی برای دیدن
...
چیزی به روز مادر نمونده
نمیدونم چرا امسال اینقدر زود به استقبال این مناسبت حک شده در صفحات سالشمار رفتم
اما میدونم که پای آنچه که نوشتم خواهم ایستاد
وقتی اسیر جاذبه زندگیش شد
بیچاره مادرم که مرا زاد و زادنم
تایید حکم صادره بر بندگیش شد
بیچاره مادرم که به یک وعده از بهشت
حوری این جهنم پابستگیش شد
پایش به روی خاک غرورش فرو نشست
سرخورده از بهشت و فریبندگیش شد
با نام بخت در قفس عشق جان سپرد
صبرو وفا جریمه دلداگیش شد
بی هیچ اعتراض به حقی به ناحق او
تصویر قاب پیر شب مردگیش شد
چه بیگاه رسیدی ...
و من چه شاد و نا شاد
نارس میوه عشقم را گاز میزنم
عجبا که ویارم عشق است و جنون میزایم
انگار بیست و اندی سال است که نطفه ای بی رمق را در رحمی نابارور تحمل کرده ام
انگار فردا که برسد
یا کمی پیش از رسیدن فردا
بارم را بر زمین خواهم گذاشت
چه خوشبخت و نا کام
سیب سرخ جوانیم را قاچ میزنم
تا نیم به تو ببخشم
و نیم به او
او که ....
نو بهارا
تمامی محال را در آغوش میکشم و مادرانه به او شیر میدهم تا به افسانه دلدادگیم خوابش کنم
لا لا لا
لا لا لا
محال را به محال بسپار که مرا به خیال دل خوشتر ...
« سال نو مبارک »
.....
بعد از مدت زیادی که نتونستم سری به من تا من بزنم ..
امشب و در این دقایق پایانی سال آمده ام تا بلکه وداع را به وصال بیامیزم
با همین دو بیت جدید به استقبال دقایق جدید سال 87 میروم
تقدیم به تو ... آره خود خود تو :
دیگر گلایه از چه گلم بی خیال شو
امضا زدی تو پای دلم بی خیال شو
رفتی شبیه خدا آسمان نشین باشی
خوردی قسم به نون و قلم بی خیال شو
.....
شاید بعد ها ادامش دادم ....
شاید ...
« نوروز مبارکتون باشه »
در ضمن باید هدیه ام رو هم میگرفتم
برای چی؟
خوب معلومه ... برای افتتاح وبلاگ من تا من
و اینم هدیه حافظ :
تقدیم به
من تا من و تقدیم به تو ...آره خود تو ....
وانکه این نکته ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب نکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کزان دست بلورین ستدم
آب حسرت شد و در چشم گهر بار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدم که در این کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که دراین گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا بر درو دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند

